شمس الدين حافظ

59

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

مبين به سيب زنخدان كه چاه در راه است * كجا همىروى اى دل بدين شتاب كجا ؟ بشد - كه ياد خوشش باد - روزگارِ وصال * خود آن كرشمه كجا رفت و آن عتاب كجا ؟ قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اى دوست ! * قرار چيست ؟ صبورى كدام و خواب كجا ؟ 1 - تشخيص صلاح كار كجا و من مست از خود بىخبر كجا ؟ ببين تفاوت راه از كجاست تا به كجا ! 2 - از صومعه و جامه‌ى تزوير و رياكارى صومعه داران ، دلم گرفته است ! دير مغان كجا و شراب ناب كجاست ( كه سرمستم كند و از اين دل‌تنگى مرا برهاند ؟ ) 3 - رندى و لااباليگرى ، چه تناسبى با صلاح و تقوا دارد ؟ شنيدن سخن واعظان كجا و دل سپردن به نواى خاص رباب كجا ؟ [ رباب ، كه نوعى ساز است ، در اينجا بر مفهوم عام موسيقى دلالت دارد . مصراع دوم در واقع تمثيلى است براى حكم مصراع اول : به پند واعظان گوش سپردن كار اهل تقوا و دل به صداى موسيقى دادن و به شادى و لهو و لعب پرداختن كار رندان است و اين دو هيچ مناسبتى با يكديگر ندارند ! ] 4 - دل دشمنان از چهره‌ى زيباى دوست چه بهره‌اى مىبرد ؟ زيرا كه دل دشمنان مانند چراغ خاموش و چهره‌ى دوست مانند خورشيد درخشان است . [ بنابراين ، بين تاريكى و روشنايى هيچ تناسبى وجود ندارد ! ] 5 - وقتى كه خاك آستان شما ، مانند سرمه ، روشنگر چشم ماست ، ما از اين بارگاه به كجا مىتوانيم برويم ؟ 6 - اى دل ، با اين شتاب به كجا مىروى ؟ اين قدر به سيب زنخدان يار نگاه مكن و آگاه باش كه چاه بر سر راه توست . [ تورفتگى چانه را به چاهى تشبيه مىكند و به عاشق هشدار مىدهد كه فريفته و شيفته‌ى زيبايى چانهء يار مشو كه در چاه زنخدان مىافتى و گرفتار مىشوى . ] 7 - روزگار وصال - كه يادش به خير باد - گذشت و رفت . به راستى آن ناز و غمزه و آن خشم و سرزنش يار كجاست ؟ [ از روزگار خوش وصال ياد مىكند و اين كه هم خشم و عتاب و هم ناز و غمزهء يار خواستنى بود و از اين كه اكنون از آن همه محروم مانده به حسرت ياد مىكند ! ] 8 - اى دوست ، از حافظ ، آرام و قرار انتظار نداشته باش . ( در اين وضعى كه من هستم ) قرار و شكيبايى و خواب كجاست ؟ [ نشان عاشقى ، بىقرارى است . چگونه مىتوان از عاشق ، انتظار صبر و قرار داشت ؟ ]